قول
غزل خیلی قدیمی است اما "حقهی مهر بدان مهر و نشان است که بود"...
بیا و دست بگیر این فتاده از پا را
قسم به عشق که بیچاره کردهای ما را!
از آن شبی که گذشتی ز کوچهباغ دلم
گرفته بوی بهاران تمام دنیا را
من از فروغ دو چشمت شنیدهام غزلی
که برده از دل من شاملو و نیما را
بپرس راز پریشانی مرا از باد
که او به موی تو پیچید این معما را
هر آنکه آمده سوی دلم بگو برود
تویی که در دل تنگم گرفتهای جا را
اگرچه اهل زمینم ولی خیالی نیست
که در نگاه تو میبینم آسمانها را
دگر از آن همه دیروزهای بی تو چه غم؟
خوشم که همنفسم با تو هر چه فردا را
و قول میدهم آدم شوم که میگویند
گرفته پیرهنت رنگ و بوی حوا را
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم آبان ۱۳۸۹ ساعت 23:35 توسط مجتبی احمدی
|
همچنان به قول من و حافظ: