برای دیروز که ۸/۸/۸۸ بود:
بی لیلی توی دشت ها می مانیم
مابین همین پلشت ها می مانیم
امسال هم از امام هشتم دوریم
دلخوش به ردیف هشت ها می مانیم
...
«حرف» می زنم در خواب ...
این روزها
بیدار که می شوم
دهنم پر خون است
...
این روزها
بیدار که می شوم
انگار «حرف» می زده ام در خواب
...
این روزها
بیدار که می شوم
بیدار نمی شوم ...
......................................................................................
پی نوشت:
* ما هم بالاخره به حرف آمدیم!
وبلاگ «آفریدگاران فروتن شعر» صدای شعر مردمی و مردمانه ی کرمان است ...
به این وبلاگ سر بزنید و اگر خواستید، به دیگران معرفی کنید.
این روزها بد جوری مرگ را در همین دور و برها می بینم. پسینگاه دیروز و پریروزم در پُرسه ی دو تن از آشنایانم گذشت، یکی جوان و دیگری پیر. امروز هم که پیامک یکی از دوستان شاعر شیرازی ام، خبر از رحلت آیت الله بهجت داد. من این مرد خدا را به طرز غریبی دوست می داشتم. روحش میهمان سفره ی کرم اهل بیت (ع) باد، در روزهایی که با نام بلند حضرت زهرا (س) پیوند خورده ...
این هم غزلی قدیمی که امشب برای خودم زمزمه اش می کردم، پیشکش به خاک پای نخستین پیشوای خوبی ها :
غریب مانده به روی زمین کلام شما
الا اریکه ی هفت آسمان مقام شما !
امام ظاهر و باطن ! که صبح روز ازل
زده است ملک ابد را خدا به نام شما
ببین که بنده ی دنیا شدیم و بندی خاک
در این مغاک، فراموش شد مرام شما
دمی ز حنجر نهج البلاغه هم نرسید
به گوش خیل کران، نعره ی مدام شما
چه خیزد آخر از این جسم های پوشالی
به جز تلفظ بی روح عین و لام شما ؟
امیر ملک دل و جان ! دمی نگاهم کن
که مرده ، زنده شود با نمی ز جام شما
تمام مردم شهرم خداپرست شوند
گر از حوالی ما بگذرد غلام شما
قسم به وعده ی شیرین « من یَمُت یَرنی »
که ایستاده بمیرم به احترام شما
. . .
خبر رسید که از راه می رسد موعود
به دست اوست همان تیغ بی نیام شما
این هم از سال هشتاد و هشت
که بیست و چند روزش مثل ابرهای دیروز عصر کرمان گذشت.
غزل « ما ، لال » را به پیشنهاد یکی از دوستان اینجا می گذارم و لا غیر !
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
مثل درخت اگرچه زمینی بود، جایی در این مغاک نمی خواهد
این مرد آسمانی خاک آلود ، حتی دو متر خاک نمی خواهد
مانند موج رفت که برگردد ، دریا -دلش- دچار تلاطم شد
طوفان و هر چه داشت به دستش بود، گفت : این سفر که ساک نمی خواهد
خورشید از تمام تنش سر زد ، نالید رعد ، پنجره گریان شد
شب بوی باد بادیه مستش کرد ، با او کویر ، تاک نمی خواهد
بگذار ساده تر بنویسم ، ها . . . شاعر که اصلاْ اهل تعارف نیست
آدم برای گفتن از او حتما الفاظ هولناک نمی خواهد
او بچه ی محله ی ما بود ، آن گمنام سرشناس تر از باران
هر چند استخوانی از او مانده ، او خانه اش پلاک نمی خواهد
او رفت و عده ای پس از او مردند، خوابی به شکل مرگ ... نه! سنگین تر
او رفت و عده ای پس از او خوردند ، آدم مگر خوراک نمی خواهد ؟
او رفت ؟ نه ! نرفت ، همین جاهاست ، در کوچه ها ، کنار خیایان ها
دستی بکش به شیشه ، تماشا کن، غیر از دو چشم پاک نمی خواهد
او ماند با تمام غزل هایش ، ما را زمان صدا زد و با خود برد
ما لال ، مثل عقربه ، هی رفتیم ، گفتند : تیک تاک نمی خواهد
او «سال نامه» نیست که «یک هفته» چاپش کنیم یا بفروشیمش
یک «لحظه نامه» است ؛ بخوانیمش ، او حقّ اشتراک نمی خواهد
من خسته ام از این همه «او» گفتن، او «او» نبود و نیست، تو هستی تو
اینکه به یک شهید «تو» می گویم، این قدر شرم و باک نمی خواهد
+++
حضار ! در ادامه به یک تبلیغ ، با گوش هوش ، گوش کنید امشب !
من بچه ی محله ی او بودم ، اینجا کسی کراک نمی خواهد ؟

